(( نور ))
سوار بر نور می شوم
و او پر شتاب و تیز
از پیچ و خمهای جاده عبور می کند
و وسعت ذهنم را به کهکشانها پیوند می زند
به روح آسمان لبخند می زنم
پرواز می کنم : اوج می گیرم
بلندتر و بلندتر ٬ حتی بلندتر از اندیشه
تا اندیشه از غبار سایه زدوده شود
ارتعاش صدای نور به ذهنم می رسد
افکار پوسیده و زاید را درهم می شکند
و من اندیشه ای پاک و تازه می سازم
آزاد چون پرواز و رها چون رود
باید دیوارهای پوسیده ذهن را سوزاند
آجرهای تعصب ٬ شهوت و حرص
اجزایی از دیوار گمراهی اند
که باید شناخته و از ریشه خشک شوند
باید غبار اندیشه پاک شود
باید محیط رشد اندیشه را بیدار کرد
تا نور حقیقی بر آن بتابد
و اندیشه شکوفا گردد ٬ پرواز کند
خدایا نور چه زیباست
روشنایی چه زیباست
که بر تاریکی و انجماد بر می خورند
و اندیشه های نو شکل می گیرند
همسفر آفتاب می شوم
با نورش بسوی گل نیلوفر می روم
که توانست از اعماق مرداب تاریک
خود را به هوای تازه و نور خورشید برساند
خدایا فلسفه آفرینش قلم چه زیباست
مثل روشنایی ٬ مثل نور
ولی تنها قلم است که می تواند
روح را بر کاغذ بنویسد
قلم موج روح را ثبت می کند
روح نور است ٬ آفتاب است
نبض زندگی ست ٬ دریای درک است
درک روح بسیار زیباست
شاید درک روح با روح باشد
شاید روح رویش عشق باشد
شاید روح منشاء پویایی باشد
روح راه است ٬ شاید
