تبليغاتX
جاده ي خوشبختي

جاده ي خوشبختي

((  نور  ))

سوار بر نور می شوم

و او پر شتاب و تیز

از پیچ و خمهای جاده عبور می کند

و وسعت ذهنم را به کهکشانها پیوند می زند

 

 

به روح آسمان لبخند می زنم

پرواز می کنم : اوج می گیرم

بلندتر و بلندتر ٬ حتی بلندتر از اندیشه

تا اندیشه از غبار سایه زدوده شود

 

 

ارتعاش صدای نور به ذهنم می رسد

افکار پوسیده و زاید را درهم می شکند

و من اندیشه ای پاک و تازه می سازم

آزاد چون پرواز و رها چون رود

 

 

باید دیوارهای پوسیده ذهن را سوزاند

آجرهای تعصب ٬ شهوت و حرص

اجزایی از دیوار گمراهی اند

که باید شناخته و از ریشه خشک شوند

 

 

باید غبار اندیشه پاک شود

باید محیط رشد اندیشه را بیدار کرد

تا نور حقیقی بر آن بتابد

و اندیشه شکوفا گردد ٬ پرواز کند

 

 

خدایا نور چه زیباست

روشنایی چه زیباست

که بر تاریکی و انجماد بر می خورند

و اندیشه های نو شکل می گیرند

 

 

همسفر آفتاب می شوم

با نورش بسوی گل نیلوفر می روم

که توانست از اعماق مرداب تاریک

خود را به هوای تازه و نور خورشید برساند

 

 

خدایا فلسفه آفرینش قلم چه زیباست

مثل روشنایی ٬ مثل نور

ولی تنها قلم است که می تواند

روح را بر کاغذ بنویسد

 

 

قلم موج روح را ثبت می کند

روح  نور است ٬ آفتاب است

نبض زندگی ست ٬ دریای درک است

درک روح بسیار زیباست

 

 

شاید درک روح با روح باشد

شاید روح رویش عشق باشد

شاید روح منشاء پویایی باشد

روح راه است ٬ شاید

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 17:22  توسط shahram  | 

(( زمان عشق ))

من زمان را در لحظه با تو بودن نگه داشته ام
و آنرا در دفتر شعرم سروده ام
و وقتی آنرا می خوانم
با تو پرواز می کنم
چون پرستوها در نوبهار
و بوی تازگی و عطر تو مرا سبز می کند
من در آن هوای جاوید نفس می کشم

 

در درونم فریادی ست از طوفان
و دریایی پر از موجهای خروشان
و مشعلی پر از شعله های آتش
شعله هایی به بلندی یک عشق

 

و کاسه ای پر از صبر
که می تواند سرگردانی ام را پنهان کند
و می تواند قلب مرا به زنجیر بکشد
تا بی صدا تو را فریاد کند
و مودب چشم به راه قدمهایت باشد


به تجریش می روم : به دربند می روم
بر می گردم تا ونک
شاید کمی آرام شوم
ولی در طول راه همواره
هاله ای از تو در وجودم
شعله های آتش سینه ام را
بلندتر و عاشقانه تر می کند. 

 

 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت 17:53  توسط shahram  |