تبليغاتX
جاده ي خوشبختي

جاده ي خوشبختي

باغ آینه ها

 

بیقرار و بی تابم

احساسم پر از دلتنگی ست

دلم هوای دیگر دارد

روحم را صدا می زنم

که مثل همیشه این لحظات سنگین را

برایم قابل تحمل کند 

 

خدایا راز زندگی شاید در گفتگو کردن با روح است

هیچکس نباید از روحش غفلت کند

همانطور که نمی تواند

آفتاب را در سایه نگه دارد

  

روح باغی پر از آینه هایی ست شفاف

که پرستو ها در آن

خود را آرایش می کنند

تا با نهایت خوشبختی پیام آور بهار باشند

  

من رهگذر آن باغم

صدای آن را می شنوم

و آنرا می بینم که پر از محبت صادقانه است

و چقدر به مهمانی پرستوها عشق می ورزم

و دلم تازه می شود

و ذهنم به بینهایت وصل می شود

  

خدایا رابطه ی با روح

گلی از باغ بهشت است

که اینچنین عشق را به دل پیوند می زند

و امید و خوشبختی می آفریند

 

+ نوشته شده در  84/10/25ساعت 15:31  توسط shahram  | 

ستارگان بارانی

بارش کن ای ابر بیدار
تا غبار از چشمانم زدوده شود
و بتوانم راه خانه ام را پیدا کنم
خانه ای پر از ستاره
ستارگانی از جنس باران


وتو ای باران چقدر روحم را ارضا می کنی
چقدر چشمم را بینا می کنی
تو می دانی که
چطور می شود از اندیشه فراتر رفت
وچطور می شود که
بود ؛ و بود
یا
نبود ؛ و بود

+ نوشته شده در  84/10/20ساعت 15:14  توسط shahram  | 

سقف شیشه ای

سقف اتاقم شیشه ای ست

و من ستارگان را می بینم

طلوع خورشید را می بینم

که چگونه بر تاریکی پیروز می شود

 

 

امواج آگاهی به ذهنم می تابد

و نسیم صبحگاهی بر اعماق افکارم می وزد

و من بیدارتر و تازه تر می شوم

و روحم را بهتر درک می کنم.

+ نوشته شده در  84/10/17ساعت 17:10  توسط shahram  | 

روزهای شیرین نوجوانی

روزهای جوهر و پاک کن ؛   روزهای خوش خنده

روزهای دوچرخه و هفت سنگ ؛ روزهای پرواز و شناخت

روزهای مدرسه ؛ مثلثات و هندسه ؛ روزهای گرفتن کارنامه

روزهای مبارزه ی درونی با خود ؛ روزهای هویت یافتن و نمایش

روزهای بلوغ و یاغی گری ؛ روزهای تراشیدن صورت بی مو

روزهای یادگیری مشتق و نور و موج ؛ روزهای شبیه سازی پیوندها

روزهای خندیدن به  (( ب . م . م ))  و  (( ک . م . م ))  ؛ روزهای پر زنگ تفریح

روزهای فهم " حد " و  " بینهایت " ؛ روزهای هذلولی و تقارن

روزهای شیرین نوجوانی

+ نوشته شده در  84/10/17ساعت 17:0  توسط shahram  | 

چقدر هستم ؟

می گذرم از کوچه های صبح بیداری

و نسیم پی در پی فریاد می زند

برخیز شهرام ٬ که تو امروز هستی

و من امروز چقدر هستم ؟

من امروز چقدر هستم ؟

باغ اندیشه ام سخت طوفانی ست

و این روحم است که برایم

از این طوفان دنیایی می سازد

از جنس تولد ٬ لبریز از عشق

+ نوشته شده در  84/10/11ساعت 16:9  توسط shahram  | 

برگهای زمستانی

هوا -- سرد سرد

زمان -- ایستاده از حرکت

برگهای زمستانی -- زرد و سیاه

خشک و سبک

ناپایدار با کوچکترین نسیم

زمین -- بی تفاوت

ابرها -- خاکستری

چشمها -- غبار زمان گرفته

حرفها -- تکرار روزمره گی

افکار -- دیواری

لبها -- خاموش

خنده -- آزاری بر صورت

رود -- بی حرکت

من -- می دوم

تا در زیر تازیانه های بادی سرد

ساکت شوم. 

+ نوشته شده در  84/10/11ساعت 16:3  توسط shahram  |