پنجره ای به بهار
در ابتدای فصل بهار
در کنار پنجره ای پر از طراوت کاجهای زیبا
پدر با بیکرانی چشمانش
مرا می بیند
و با امواجی پر از عشق
صدایم می زند و می گوید
" بهار آمده "
و من کودکی می شوم
که قلبی دارد
شادتر از یک قاصدک
و فروزان تر از یک شهاب
کودکی که میتواند
در حوض خانه پدربزرگ
باران را صدا کند
و لبریز از گل سرخ شود
تا دوست داشتن را
در ذهن خود زنده کند.
